فاطمه اسماعیلی سردبیر هفتهنامه در یادداشتی در خصوص حواشی برنامه «خط خطی» شبکه افق نوشت: پساز بروز خطا در برنامه «خط خطی» شبکه افق و اقدامات متعاقبش، آنچه در فضای رسانهای و شبکههای اجتماعی دستبهدست شد، بیش از آنکه نشانه حساسیت حرفهای، غیرت رسانهای یا دغدغه ملی باشد، علامت ورود یک پروژه سیاسی به فاز جدید خود بود. پروژهای که پس از وقایع ۱۸ و 19 دی - که رهبر انقلاب از آن تعبیر به «کودتا» کردند - دیگر حتی زحمت پنهان کردن مقصد خود پشت واژههای آشنا را هم به خود نداد و مستقیماً به سراغ نقطهای رفت که در دو آزمون جنگ 12روزه و اغتشاشات اخیر، مسیر طراحیشده دشمن را به بنبست رساند: مرجعیت رسانهای.
به گزارش روابط عمومی رسانه ملی، خطای مجری افق خطایی آشکار، تلخ و غیرقابلدفاع بود. برخورد سازمان با آن در قالب متوقف ساختن برنامه و منفک کردن مدیر مربوطه از مسئولیت نیز حدی از پاسخگویی بود که اگر اتفاق نمیافتاد، محل سؤال جدی داشت. اما مسئله دقیقاً از جایی شروع میشود که با وجود این برخورد، موج رسانهای نه فروکش کرد و نه به مطالبه اصلاح سازوکارها محدود ماند، بلکه با سماجتی معنادار، رأس سازمان را نشانه گرفت. اینجا دیگر «خطا» موضوع نبود؛ خطا صرفاً بهانهای بود برای حمله به جایگاه بزرگترین رسانه رسمیکشور که کارکردش در ساحت ملی فراتر از یک شبکه یا یک برنامه است.
چه کسی است که نداند در کودتاها، اشغالها و هرگونه اقدام سخت برای تغییر، فتح رسانه و تریبون رسانهای هر کشور جزو نخستین و مهمترین اهداف برای مسجل شدن عملیات است؟ صداوسیما در سالهای اخیر بارها نشان داده که برخلاف تصویرسازی رایج، همچنان میتواند در لحظات بحرانی، بازی دشمن را برهم بزند. بعداز جنگ ۱۲روزه، وقتی روایت غالبِ بیرونی بر فرسودگی، بیبرنامگی و ناتوانی ساختارهای داخل تمرکز داشت، این رسانه با حضور در قامت عامل انسجام و هویتمندی ملی و جلوگیری از چندپارگی روایت، اجازه نداد جامعه وارد شوک روانی شود. این را صداوسیما نمیگوید. دنی سیترینوویچ که بیش از ۲۵ سال در سمتهای فرماندهی و تحلیلگری در واحدهای اطلاعاتی ارتش رژیم صهیونیستی فعالیت داشته و مدتی ریاست بخش «ایران» را در واحد تحقیق و تحلیل ارتش (RAD) به عهده داشته، پساز جنگ 12روزه در مقالهای به حمله هوایی این رژیم در ۱۶ ژوئن به ساختمان شیشهای صداوسیمای جمهوری اسلامی در تهران اشاره کرده و مینویسد: «هدف اصلی این حمله، تضعیف توان ایران در برقراری ارتباط با مردم و کاهش ثبات داخلی بود؛ اما این اقدام، در عمل نقش حیاتی رسانه ملی در انتقال پیامهای ایران به جهان را برجستهتر کرد.»
به گفته او، این حادثه نشان داد که رسانههای ایرانی بخش جداییناپذیر از ساختار قدرت نرم جمهوری اسلامیاند. در ماجرای 18و۱9 دی نیز، همزمانی فشار خارجی، التهاب خیابانی و عملیات رسانهای قرار بود کشور را وارد فاز بیثباتی کند؛ اما بهسبب ناتوان ماندن در تصرف ذهن جامعه، این سناریو را نیمهکاره رها کرد و عملاً از میدان رویارویی فیزیکی گسترده کنار کشید. اینها تحلیل نیست، تجربه عینی است.
در منطق نبردهای جدید، وقتی خیابان جواب میدهد که ذهن فتح شده باشد و وقتی ذهن فتح نمیشود، باید ابزارهای اثرگذار و موانع موجود را از اعتبار انداخت. رسانهای که در بحران مرجع بوده، باید بعداز بحران تضعیف شود تا در بزنگاه بعدی نتواند نقش تنظیمکننده ایفا کند. اینجاست که لیدرهای مجازی به میدان میآیند و عدهای نیز دانسته و ندانسته کمکشان میکنند. حالا وقت آن است که هشتگها هماهنگ شوند، تیترها شبیه هم دربیایند و «خواست افکار عمومی» با تکرار، نه با واقعیت، ساخته شود. درنهایت، آنچه دیده میشود، بیشتر شبیه تولید یک تقاضای برساخته تبلیغ و تکرار و تزاحم ادبیات تهاجمی است، تا پاسخ به تقاضا.
مشکل اصلی جابهجایی آگاهانه مرز نقد و تخریب است. نقد، بهدنبال اصلاح رویهها، بالا بردن استانداردها و بستن گلوگاههای خطاست. اما تخریب، بهدنبال فرسایش اعتماد و بیاعتبارسازی کلیت یک نهاد است. وقتی یک خطای محدود، پساز اعمال برخورد رسمی، تبدیل به دستاویز حمله مستمر به کل یک نهاد یا سازمان میشود، دیگر نمیتوان با حسننیت از آن دفاع کرد. این همان نقطهای است که گاه «مطالبهگری» به «عملیات» تبدیل میشود. جنبه تلخ ماجرا آنجاست که برخی نیروهای منتقدِ درونگفتمانی، بیآنکه متوجه زمین بازی باشند، در همین مسیر حرکت میکنند. مسئله این نیست که مدیریت صداوسیما بینیاز از نقد است یا همه تصمیمها باید بیچونوچرا تأیید شود. اتفاقاً بقای هر نهاد رسانهای در گرو اصلاح درونی، بازآرایی مستمر، رفع نقایص و ترمیم اعتماد است. اما پرسش اصلی این است: «جریان تخریبگر - و نه خواهان اصلاح واقعی- در چه مسیری و بهسود چه جریانی درحال هدایت است؟» تضعیف جایگاه رسانهای سازمان، آنهم در دورهای که سیاست بیش از هر زمان دیگری روایتمحور شده، عملاً خالی کردن میدان برای جولان همان سناریوهایی است که در دو آزمون جامعه ایرانی در ماههای اخیر شکست خوردند.
آنچه امروز جریان دارد، دعوا بر سر یک اسم یا یک صندلی نیست. نزاع بر سر این است که آیا در بزنگاههای آینده، هنوز نهادی وجود خواهد داشت که بتواند روایت مسلط را شکل دهد و از فروپاشی ادراکی جلوگیری کند یا خیر. بیتوجهی به این سطح از ماجرا و خروج از مسیر نقد سازنده، کمک به روندی است که هدفش نه عدالت رسانهای، نه حرفهایسازی، بلکه حذف هر صدای مؤثر از معادله روایت است. مسیری که اگر به مقصد برسد، بعداز عبور از این مانع، به ماندن پشت مانع بعدی قانع نخواهد شد.